این روزهای جوجو
سلام جوجوی نازنین من الهی من فدات بشم چقدر دلم برات تنگ شده 
عزیزم این هفته برای تو هفته خوبی بود چهارشنبه این هفته رو دیگه خونه بابام نرفتم بخاطر شما چون هر وقت میریم کلی بی تابی میکنی و دل درد میگیری برا همینم نرفتم که راحت باشی
ولی صدرا خیلی دلش برات تنگ شده و شاید امروز بریم پیشش
خاله بابایی رفته بودن قم مسافرت برای شما دو دست لباس گرفته بودن که بعدا عکساشو میزارم البته الان نمیشه استفاده کرد برا زمستون بدرد میخوره یکیش هم که الان سایز تنت نیست ایشاله بزرگ شدی تنت کنیم
زن دایی بابایی هم زحمت کشیده کلی لباس برات فرستاده بود از سایز صفر تا سایزی که حدودا 3 یا 4 ساله بشی برات لباس فرستاده از دو تاشون که تنت کردم عکس گرفتم چقدر هم لباسا به تنت میومد چقدر شور و ذوق دارن تو رو از نزدیک ببینن آخه قم زندی میکنن چقدر هم پسر من طرفدار داره قربونش بشم الهی


چه لباسا به تنت میان البته بعضی هاشون سایز تنت نیستن و ایشاله بزرگ تر شدی تنت می کنم بعضی هاشون هم که سایز صفر بودن و دیگه برات اندازه نبود
ولی خیلی قشنگ بودن دستش درد نکنه اینقدر محبت داره به پسر گل من
دیروز من و بابایی بعد از 2 ماه رفتیم یه سری به خونه بزنیم و یه سری وسایل که لازم بودن رو بیاریم خونه مامان بابایی آخه از وقتی دنیا اومدی یا خونه بابای منیم یا خونه بابای پدری چون من و بابایی میریم سر کار و شما پیش مامان بزرگت باید باشی عزیزم اونجا چشمم خورد به یه دست از لباسات که قبل از دنیا اومدن برات گرفته بودیم بابایی گفتش فکر کنم الان سایز تن پسرم باشه اینا رو هم با خودمون ببریم منم گفتم نه اینا هنوز زوده براش بزرگه فکر نکنم اندازه باشه ولی بابایی گفت مطمئنم اندازست وقتی اوردیم تنت کردیم دیدم دقیقا اندازه تنت بود خوب شد آوردیم وگرنه بدون استفاده میموندو برات کوچیک میشد اینم عکسش چقدر خوشگلی تو این لباس مامان قربونت بشه








این روزهای جوجو 









